خاطرات 12 اردیبهشت تا 22 تیر 93

سلام

خیلی وقته که اینجا ننوشتم ولی دوباره سعی میکنم خاطرات تابستان را بنویسم

سالها و ماههای می گذشت و من بزرگتر و بزرگتر می شدم و هیچ سالی انقدر دلم برای خانوممون و دوستام تنگ نمی شد.

اول روز شماری می کردیم که تابستان برسد ولی حالا که تابستان میرسد می گوییم کاش پاییز بود و روز اول مدرسه ها روزی که دوستام رو میدیدم. کاش دوباره زمان بر میگشت به عقب .

اصلا دوست ندارم از دوستان صمیمی ام مثل نورا و ریحانه و سارا جدا شم با اینکه اینها همه با هم اختلاف داشتند ولی من هیچ وقت با هیچ کدومشون قهر نمی کردم...

از خوبی ها ما نمیشه گفت چون بی نهایتند ولی از بدی ما هم نمی شه گفت چون ما باهم بدی نداریم روز آخر سال تحصیلی ما انقدر گریه کردیم که نمیخواستیم مادرانمان بفهمند ولی من از شدت گریه صورتم قرمز بود و مادرم فهمید هیچ وقت اون روز را فراموش نمی کنم وقتی با گریه از مدرسه وارد خونه مادربزرگم شدم دختر همه ام که وبلاگش (عفاف) است بغلم کرد و آرومم کرد ولی هر روزی که یادشون می افتم ، گریم میگیره خیلی سال بدی بود دوست داشتم حداقل یک بار صورت دوستم را ببینم .

این اولین سال بود اولین سال

93/12/2

روز شماری میکردم که روز کارنامه ها فرا برسد ... و رسید خیلی زود رسید و از شانس بد من ما آن روز خانه خالم شب را خوابیدیم و من نتوانستم بروم و زدم زیر گریه برا ی اینکه این تنها فرصت بود که دوستان را دوباره ببینم ولی نتوانستم کاری انجام دهم و کارنامه ام را پدرم گرفت . وقتی چشم باز کردم دیدم   خ خ خ خ خ ....همه نمره هایم خیلی خوب بود از خوشحالی می پریدم بالا و پاین و این ور و اون ور

22/3/93

دقیقا من به آرزوم رسیدم ... آرزویی که از یک ماه پیش با صد تا غصه تو قلبم نگهداشته بودم :

آرزوی دیدن دوستای خوبم

4 روز بعد از گرفتن کارنامه ام تلفن زنگ زد : سلام  ....سلام شما؟    منو نشناختی نورام!

از گریه پشت تلفن نمی دونستم چیکار کنم؟ گریه نمی زاشت حرف بزنم . دعوتم کرد خونشون منم با کمال میل گفتم : چشم

رفتم و یکی دیگه از دوستامو دیدم خیلی خوش گذشت .من به آرزوم رسیدم.

26/3/93

امروز صبح که از خواب بلند شدم دل پیچه شدیدی داشتم .. حالت تهوع ..

بابام برام وقت دکتر گرفت با مامانی رفتیم دکتر بعد قار بود ساعت 6 بریم میدان امام حسین .. همه بزرگترها می گفتند به خاطر جنایتهای عراق همه مراجع حکم جهاد دادن  ..دای من هم می خواست بره کربلا برای زیارت

آماده شدیم و رفتیم مراسم  : پذیرایی و قرآن و مداحی  و سخنرانی دکتر سعید جلیلی  برنامه های مراسم بود که بعد از آن حامد زمانی آمد و برنامه زنده اجرا کرد آهنگ مرگ بر آمریکا – پایداری و کلیپ جدید به نام لبیک را اجرا کرد .

رسیدیم خونه مادربزرگم برامون تعریف کرد که زمان جنگ ایران و عراق  شایعه شده بود که ایران گلوله کم آورده  . بعد مادربزرگم خاله کوچیکم به شکل گلوله قنداق کرده و با اشاره به اون گفته  . این بچه را میدم به جای گلوله بزارن

4/4/93

رمضان مبارک

ماهی دوست داشتنی  به اندازه تمام دنیا

میگویند یه آیه از قرآن ثوابش مساوی با تمام قرآن

سال دوم است که روزه میگیرم . تا الان که 14 ماه مبارک است فقط 3 روز روزه نگرفته ام  . من اصلن گشنم نمی شه  فقط مانده به اذان دیگه دلم قیلی بیلی میره  برام دعا کنید بتونم همه رو بگیرم ..

 راستی نماز و روزه هاتون قبول

12/4/93

منو مامان و طهورا رفتیم شمال  . از کرج و قزوین و لوشان رد شدیم تا به شهر مادری مادرم یعنی جیرنده رسیدیم .

ما خانه ی مورد علاقه ی من خانه چوبی رفتیم ولی خال ی من به قولش عمل نکرد و منو ییلاق نبرد تازه ما آنجا سیب زمینی آتیشی هم خوردیم و نان تنوری که من عاشقشم خیلی بهم خوش گرشت بعد از 10 سال رفتیم .

16/4/93

ما از راه برگشت از شمال به قزوین رفتیم

و بعد از زیارت شاهزاده حسین برادر امام رضا (ع) به زیارت مزار شهید عباس بابایی شهید مورد علاقم رفتیم

20/4/93

/ 4 نظر / 50 بازدید
شادی

تکتم لطفا به وبلاگ من هم سر بزن

معبرسایبری خادم الشهدا

سلام خوبید ایشالله؟ خدا قوت هر که دارد هوس کرببلا بسم الله ثبت نام در دومین قرعه کشی نیابتی کربلا برا اطلاعات بیشتر به معبر سایبری خادم الشهدا مراجعه کنید. شفاعت شهدا بدرقه راهتون و بقول شهيد علمدار بهترين دعا برا بهترين دوست دعاي شهادته پس ايشالله شهيد شي یاعلی

خاله جان

سلام عزیز دلم ...یادش بخیر سفری که باهم بودیم ...خیلی خوش گذشت ...چشمای طهورا وقتی سوار اتوبوس شده بود واقعا دیدن داشت ...وبلاگت خیلی خوبه و قلمت خیلی عالی شده ...ادامه بده گلم :)